امید داری…!غم نداری…!
پاییز سال ۱۹۲۷ بود که دچار بیماری فلج اطفال شد. یکی دو هفته بیشتر از تولدش نگذشته بود که بیماری به سراغش آمد و طی مدت کوتاهی قدرت هر نوع حرکتی را از او گرفت و کم کم تبدیل به تکه گوشتی شد که باید دیگران جابه جایش میکردند. حتى متخصص ترین پزشکان پایتخت نیز از درمانش نا امید بودند. آخرین امیدشان پزشکی بود که به تازگی از خارج بازگشته بود و می گفتند برای فلج درمان های شگفت انگیزی دارد. اما اونیز آب پاکی را روی دست پدر و مادرش ریخت گفت:
پسرتان امشب را به صبح نخواهد رساند.
او از پشت در مطب صدای دکتر را شنید و به همین دلیل وقتی چشمهای اشکبار مادرش را دید مثل نوبت های قبلی نپرسید که پزشک در مورد خوب شدنش چه گفته است.
در بین راه هیچ کلامی بین آنها رد و بدل نشد. گاهی فقط ناله ی اندوهبار مادرش سکوت تلخ و سنگین اتومبیل را می شکست. به خانه که رسیدند پدر او را در آغوش گرفت به اتاقش برد و روی تخت خواباند و از آن پس فقط صدای گریه های مادرش بود که می شنید هیچ چیز در دنیا مانند گریه ی مادر آزارش نمی داد. وقتی مادرش شاد بود و میخندید تمام رنج و ناراحتی بیماری را فراموش میکرد. یکی دو بار که مادر کنار تختش نشسته بود و دست هایش را در دست گرفته بود و گریه کرده بود به مادرش گفته بود:
مادر! رنج تو عذابم میدهد. حاضرم تمام زندگی ام را بدهم اما تو غمگین نشی.
اکنون به این فکر میکرد که باید چه کند تا اندکی از رنج مادرش را بکاهد؟
با خود اندیشید:
مادر به خاطر این که امشب میمیرم گریه میکند و ناراحت است. تنها راهی که می توانم او را خوشحال کنم این است که امشب نمیرم!
با تمام وجود تصمیم گرفت بیدار باشد و زنده بماند. کار راحتی نبود. تمام آن شب را با مرگ دست و پنجه نرم کرد. با همه ی وجود کوشید تا طلوع خورشید را ببیند و درست همان لحظه که نخستین اشعه ی خورشید از لای پنجره روی صورتش افتاد فریاد زد:
آهااای مادر! صبح شد و من هنوز زنده ام.
شادی و شوری که در چشمهای مادرش می دید و خنده ای که از اعماق دل مادرش بیرون می آمد برایش لحظه های لذت بخشی را ساخته بودند. همان لحظه تصمیم گرفت بازهم چنین شادی و نشاطی را در مادرش به وجود بیاورد. با خودش گفت:
وقتی مادرم با زنده ماندن من تا این حد خوشحال می شود، چرا بارها و بارها خوشحالش نکنم؟ از امشب همواره خواهم کوشید تا فقط یک شب دیگر را به صبح برسانم.
میلتون اریکسون در زمستان سال ۱۹۹۰ یعنی شصت و سه سال بعد از تاریخی که قرار بود بمیرد و در سن ۷۵ سالگی چشم از جهان فروبست. او مبتکر نوعی روش جدید در درمان بیماری هاست و چندین جلد کتاب درباره ی توانایی فوق العاده ی انسان برای غلبه بر محدودیت ها از خود به یادگار گذاشت.
نیرویی شفا بخش
امید یکی از مهمترین عوامل برای پیشرفت انسان است اما بدون تردید ناامیدی مهم ترین و بزرگترین آفت برای پیشرفت فرد و جوامع به شمار می رود. امید انگیزه بخش ترین عامل در زندگی انسانی است. انگیزه ای که به تنهایی برای به تحرک و پویایی وادار ساختن انسان کفایت می کند. تردید نداریم که اگر انسان از زمان مرگ خویش آگاه بود مطلقاً به کاری دست نمی زد. اگر میدانست چند سال دیگر می میرد، هرگز کاری را آغاز نمی کرد و تنها به امور و مسایل روزانه ی خویش بسنده می کرد. اما این نا آگاهی از زمان مرگ و امید به این که سالی دیگر و سالیانی دیگر باقی است چراغ تلاش و تحرک و پویایی را در دل او روشن و پرنور نگه می دارد. با همین امید است که انسان دست به کارهای بزرگ و ایده پردازی های خلاقانه میزند.
عصر جدید نوید دهنده ی ورود به مرحله ی تازه ای از شکوفایی و آگاهی است. مرحله ای که در آن انسان موفق به کشفی بزرگ و بی نظیر شده است. کشفی که تمام نوآوری ها زیبایی زندگی و شکوفایی توانمندی های درونی انسان به آن وابسته است. این کشف بزرگ از قدرتهای نهفته در درون انسان پرده برداشته است و به انسان عصر حاضر نیرویی فوق تصور و بی انتها بخشیده است. آگاهی انسان از توانمندی های بیکرانش او را تبدیل به موجودی نمونه کرده است و او را بر همه ی اوضاع دنیای خویش حاکم نموده است. این راز بزرگ قدرت درون انسان را آشکار ساخته است و به ما مژده می دهد که انسان توانایی خلق هر موقعیتی را دارد. این کشف بی نظیر نیروی شگفت آور امید است که منشأ شکوفایی اندیشه و روح انسان به شمار می رود.
تکلیف ما
امید را می شناسیم و باور داریم اما واقعیت این است که تا کنون به صورت مناسب و شایسته و آن گونه که باید و شاید تلاش نداشته ایم. آیا هنوز هم باید امیدوار باشیم؟ این امید واهی،پوچ و خود فریبی نیست؟
توجه داشته باشید که ممکن است زمان زیادی را از دست داده باشید و شاید زمان باقی مانده آن قدر طولانی و زیاد به نظر نرسد که در آن بتوان گذشته را جبران کرد و با دیگران هم پا و یک داستان شد. اما می توان امیدوارانه و با تمام انرژی از همین فرصت کوتاهی که در اختیار است استفاده کرد و اجازه نداد که تا لحظاتی دیگر زمان کنونی نیز به فرصت های از دست رفته تبدیل شود.
چاره این است که هرگز احساس ضعیف بودن و ناکارآمدی به خودتان راه ندهید. زیرا شما یک سر و گردن بالاتر از نیرومندترین موجودات عالم هستید. شما قدرت دست یابی به اوج را دارید. وقتی این شایستگی و لیاقت را در خود احساس کنید حق خود خواهید دانست که از وجود انسانی خویش بهترین بهره برداری را انجام دهید و با پشت سر گذاشتن شرایط کنونی به بالاترین درجات ممکن دست یابید. باید باورهای محدودیت ساز گذشته را فراموش کنید و به توانمندی های خودتان اعتماد کنید. آن وقت است که می بینید ابتدا موفقیت های نسبی و سپس توفیقات قطعی برای تان رقم خواهند خورد. آنگاه است که راز امیدواری را درک خواهید کرد.
پس مدت باقی مانده را جدی بگیرید. اگر به طور واقعی مشتاق جذب یا دفع شرایطی خاص هستی، قبل از هر چیز باید آن را درون اندیشه ی خود شکل بدهید و بسازید. آن گاه است که همان شرایط و موقعیت در عرصه ی بیرونی زندگی تان نیز نمایان خواهد شد. یادتان باشد، اگرچه وقت محدود است اما زمان برای تغییر مسیر کافی است.
فاطمه هاشمی-مشاور تحصیلی
درباره مهندس حمیدرضا اسماعیلی
مشاور تحصیلی و کنکور، دارای مدرک مشاوره تحصیلی از دانشگاه تهران و بیش از ۱۴ سال تجربه تخصصی در زمینه مشاوره و برنامهریزی کنکور در شهرهای تهران، اصفهان و قزوین است. با تجربه همراهی صدها دانشآموز و بیش از ۵۰۰ قبولی موفق در رشتهها و دانشگاههای برتر، هدف او ارائه مسیرهای شخصیسازیشده، برنامهریزی اصولی و ایجاد آرامش و انگیزه در مسیر موفقیت تحصیلی دانشآموزان است.
نوشتههای بیشتر از مهندس حمیدرضا اسماعیلیپست های مرتبط
23 مهر 1405
23 مهر 1405
23 مهر 1405
23 مهر 1405
دیدگاهتان را بنویسید